پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند.
سپس به او گفتند: باید ازت
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد
در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به
عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.
پیرمرد غمگین شد، گفت: عجله دارم و نیازی به
عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
“زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و
صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!” پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه
گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!
حتی مرا هم نمی شناسد! پرستار با حیرت گفت:
وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید،
چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت:
اما من که می دانم او چه کسی است!
این عشق
این عشق برای من چیزی نداشت
اما
اشک های هر شبم
باغبان خوبی بود برای گلهای بالشم....
به سلامتی مادر واسه اینکه دیوارش از همه کوتاهتره!
به سلامتی مادر بخاطر اینکه هیچوقت نگفت من
همیشه گفت بچه هام...
به سلامتی مادر بخاطر اینکه همیشه از غمهامون شنید
اما هیچوقت از غمهاش نگفت
به سلامتی مادر بخاطر اینکه از سلامتیش
برای سلامتی بچه هاش همیشه گذشته
به سلامتی مادر بخاطر زندگی که همراه با شادی و امید و مهربونی بهمون میده
به سلامتی مادرچون هیچوقت خستگیشو
به رخمون نمیکشه و ازش گلایه ای نمیکنه
به سلامتی مادر چون اگه خورشید نباشه
میشه گذرون کرد اما بدون حضور مادر زندگی
یه لحظه هم معنی نداره
به سلامتی مادر که بخاطر ما اندام خوشکلش بهم خورد!