کسانی هستند كه ناخودآگاه از خودمان مي رنجانيم.مثل ساعت هايي كه صبح دلسوزانه زنگ مي زنند و در ميان خواب وبيداري بر سرشان مي كوبيم.بعد مي فهميم كه خيلي دير شده...

مرگ

باز دوباره دلم گرفته . باز دوباره بقض داره خفم می کنه .

امشب از اون شبهایی هستش که دوست ندارم هیچ وقت صبح بشه .

ای کاش امشب صبح نشه .

ای کاش می تونستم جلوی خورشید رو بگیرم تا طلوع نکنه . 

اما چه کنم که چنین قدرتی رو ندارم .

دلم می خواد گریه کنم اما نمی دونم چرا اشکام خشک شده .

امروز از صبح که بلند شدم حالم خوب نبود.

اما بازم مثل همیشه وقتی این جا شروع می کنم به نوشن آروم می شم .

من و قلبم

بعد از مرگم ،

قلبم را جدا از من خاک کنید ،

من و دلم هیچگاه آبمان توی یک جوی نرفت

دلم جا مانده است

دلم جا مانده است
دلم جایی ، جا مانده است

نو آیا او را ندیده ای ؟

یادم می آدید در پی تو تند دوید !

صدایش کردم اما ...

نشنید او صدای مرا

و...

من منتظر مانده ام تا برگردد به ویرانه خویش.

آغوش

مرا به آغوشی عادت دادی

که هیچگاه از آن من نخواهد شد

شانه هایی را تکیه گاه ام قرار دادی

که قبل تر تکیه گاه کسی بود

دلی را به من دادی

که جایی در آن نبود برای من .

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااا