نمی دانم...

نمی دانم...

نمي دانم بعد از مرگم چه خواهد شد

نمي خواهم بدانم كه كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي بسازد

گلويم سوتكي باشد به دست بچه اي گستاخ و بازيگو

و او يكريزو پي در پي

دم گرم و چموشش را در گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد

بدين سان بشكند هر دم سكوت مرگبارم را

درسی...

درسی برای همه!

آنگاه كه غرور كسی را له می كنی، 

آنگاه كه كاخ آرزوهای كسی را ویران می كنی، 

آنگاه كه شمع امید كسی را خاموش می كنی، 

آنگاه كه بنده ای را نادیده می انگاری ، 

آنگاه كه حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، 

آنگاه كه خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، 

می خواهم بدانم،

دستانت رابسوی كدام آسمان دراز می كنی تابرای 

خوشبختی خودت دعا كنی؟