تنهایی..........
پرندهای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بهخاطر بسپارم
میخکوب شده ام، هرکس انتظاری دارد و اگر برآورده نشود آخر سر این من هستم که مورد مؤاخذه قرار می گیرد... باید من خود را فراموش کنم. اما نه می توانم و نه می خواهم!
برای این فاصله ها، نه دیگر مرثیه می سرایم و نه اشک خواهم ریخت. تنها قدم برمی دارم و به آن روبرو نگاه می کنم که چه وقت خواهم رسید... نشستن و زانو بغل زدن کافیست، باید برخاست و حرکت کرد و همین...
+ نوشته شده در جمعه ۳ دی ۱۳۸۹ ساعت 18:37 توسط دل شکسته
|