نمی دنم چی بگم  فقط می تونم بگم گاهی خداجون مثل یه

کارگردان می مونه که سختترین نقش هاشو رو به بهترین

بازیگرهاش می ده حسین ورقیه وعباس همکلاسی هام

هستن حسین بعداز 4ترم امدن دانشگاه یه روز دلش می لرزه

عاشق می شه عاشق کسی که نمی دنسته دوستش داره یانه

ولی دلش بعداز 24 سال تازه برا اولین بار لرزده بود وفقط می خواست

بهش برسه اما این وسط عباس هم از رقیه خواستگاری می کنه

در صورتی که می دنست حسین عاشق رقیه هست

رقیه هم نمی دونم چرا اول عاشق حسین بود اما با امدن عباس

همه چیز رو فراموش می کنه یادش می ره اونی که عاشقانه

دوستش داره ومی پرستش پس چی میشه حسین وقتی

می فهمه دلش می شکنه بغض سنگینی رو گلوش

خودنمایی می کرده که یه دفعه می ترکه رقیه از بین عباس

وحسین باید یکی رو انتخاب می کرد اون عباس رو انتخاب می کنه

که هم دوست داداشاش بوده هم دوست دایش اما حسین

نمی تونست ببینه که عشقق با کسی دیگه هست حسین

هرچی سعی می کنه که به رقیه چهره واقعی عباس رو نشون

بده اما رقیه فقط می گه همه اشتباه می کنن از یه طرف

ناراحتم که اگه واقعا حرفای که پشت سر عباس هست راست

باشه چی میشه واز طرف دیگه از این ناراحتم که چرا رقیه اول

به حسین ابراز علاقه کرد اما با امدن عباس همه رو فراموش کرد

راستی یادم رفت بگم حسین یکی از قهرمانان دومیدانی کشور

هست از چهره ورفتار حسین میشه فهمید که چقدر داغونه

چه طور داره ذره ذره مثل شمع آب میشه هر وقت رقیه رو

می بینه دلش می خواد زمین دهن باز کنه و هر دوشون رو

ببره تا تنها مال خودش باشه خود خودش تورو خدا دوستای

خوبم برا حسین دعا کنید تا بتونه با این موضوع کنار بیاد اون

به اندازه 10 سال تو این مدت پیر شده هر روز هم بعدتراز روز

قبلش میشه خداجونم کمکش کن حسین مثل داداش هست

برامن پس خداجونم حالا که ابوذر رو بردی حداقل داداش حسین

رو آروم کن ویه راه برا تصمیم گیری درست پیش روش بزار

خداجونم یادت نره ها....