نقسم دلم برا صدات خیلی تنگ شده...
خسته شدم از این زندگی که بدون تو برام شده قفس امروز دلم
نمی خواست وقتی پیشت می شینم کسی بیاد کنارم آخه بر عکس
همه ی روزا امروزخیلی دلگیرتر از همیشه بودم یه لحظه احساس کردم
کسی داره میاد برگشتم دیدم مهرداد هست باورم نشد سریع بلند شدم
انگار من رو نشناخت امد بالای سرت تا تونست گریه کرد عکست رو بوسید
داشت باخودش یه چیزای رو آروم زمزمه می کرد که باصدای هق هق من
متوجه شد منم اونجام جا خورد انگار جن دیده باشه پرسیدید شما کی
امدید که من متوجه نشدم سلام کردم گفتم دکتر من از ساعت ۱ اینجام
یه هو زد زیر گریه بلند گریه کرد پرسیدم تورو خدا چی شده دکتربه منم بگید
من بعداز چهله ی سعید دیگه ندیدمتون دل و دماغی هم نداشتم که بیام
مطب آخه نمی تونستم در بسته اتاق سعیدم رو ببینم که همیشه وقتی
وارد مطب می شدم میومد استقبالم .ازم خواست گریه نکنم گفت دیشب
خواب سعید رو دیدم که امده بیشم می دنستم مرده مثل همیشه مرتب
وتمیزلباس سفید پوشیده بود اما برعکس همیشه خیلی ناراحت بود
پرسیدم چی شده سعید جان چرا ناراحتی ؟؟ گفت نمی دنم چی کار کنم
مریم خیلی بی قراری می کنه امدم کلید مطب رو بگیرم برم تو اتاقم براش
نماز بخونم تا اروم بشه این دعا رو بگیر ببر بهش بده آخه اگه من برم پیشش
نمی زاره برگردم منم زیاد وقت ندارم باید برگردم گفتم باشه گفت یادت نره
دعا رو کجا گذاشتی من رفتم خداحافظ یه هو از خواب بیدار شدم دیدم
صدای اذان صبح میاد سریع یاد خوابم افتاد نمی دنم یه حسی بهم
گفت برو قرانی که از مکه سعید برات آورد رو بیار بخون نمازم رو خوندم
قران رو که باز کردم سوره حضرت مریم امد که یه زیارت عاشورا داخلش
بود داشتم کلافه میشدم نمی تونستم باور کنم خوابم یا بیدار
حرفش رو برید
گفتم تورو خدا بهم بدینش دست کرد از گفش بیرون اوردش باورم
نمیشد بوی سعیدم رو می داد همون بویی که همیشه آرومم می کرد
ازش گرفتمش گذاشتمش رو قلبم یه لحظه احساس کردم سعیدم امدم
تو آغوشت چشمم رو بستم اروم اروم گریه می کردم که وقتی چشمام
رو باز کرد دیدم مهرداد نیست از وقتی امدم فقط دلم می خواد بیام پیشت
سعید تورو به جون مریمی بیا من رو هم ببر بخدا دیگه نمی خوام روزای
بدون بی تو بودن رو ببینم سعیدم جونم نفسم کجایی خانمی اینجا
تنهاست کسی رو نداره خودت که بهتر می دنی پس بیا عزیزدلم
دیگه طاقتم سر امده ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
