نمی دانم چرا

نمی دانم چرا نمی توانم با روزهای خدا صبوری کنم ، نمی دانی چقدر دلم گرفته

چند ساعتی است عـقربه ها در آغوش هم مانده اند ، اینجا همه چیز مـرده است

 صندلی ، میز ، آیینه ، ستاره ، پنجره ، دیوار ، و حـتـی مـاهیهای درون قـاب و مــن

کـه از هـمـه مـرده تـرم!

اگر باور نداری پاورچین پاورچین کنارم بیا ببین که بوی کـافــور میدهم

 آواز کــلاغ ها را هم میشنوی؟ این آواز سیاهـی اتاق را بـیشتر میکند

کــلاغهای سیاه پوشی که به جای خـرمـا قـــــار قـــــار تعارف میکنند

اینــجــا بعداز سعیدخونه ی مــن هست!!!