سیب...
فردا عید میشد
همه سفره های هفت سین را چیده و منتظر بودند
دختر کوچکی کنار سفره ی هفت سین نشسته بود و با غصه به سفره نگاه میکرد.
پدر از او پرسید : " چرا نمیخوابی؟ "
دخترک جواب داد : " سفره ی ما یک سین کم دارد "
پدر گفت " اینکه غصه ندارد ؛ ما دو تا سکه داریم ،
یک سکه را در سفره میگذاریم و باسکه ی دیگر یک سیب میخریم.
این طوری سفره ی هفت سین کامل میشود. "
دخترک خوشحال شد و خوابید.
همه ی شهر خوابیده بودند.
هیچ کس بیدار نبود.
در بهشت روح پسرکی کنار سفره ی هفت سینش نشسته بود.
سفره ی هفت سین او هم یک سین کم داشت : سکه!
روح پسرک از بهشت به زمین امد تا سکه ای پیدا کند
روح پسرک به پیرمرد بی خانمانی رسیدکه کنار خیابان خوابیده بود
جیب های او را گشت اما سکه ای پیدا نکرد
روح کوچک رفت و رفت تا به خانه ی مرد ثروتمندی رسید
کت مرد به جالباسی آویزان بود روح کوچک جیب های کت را گشت
توی جیب ها پراز اسکناس بود اما پسرک سکه میخواست
روح پسرک به خانه ی بعدی رفت
دخترکی کنار سفره ی هقت سین خوابیده بود پسرک به سفره نگاه کرد
" سیر ، سماق ، سنجد ، سمنو ، سرکه ، سکه "
به جای هفت سین شش سین در سفره بود اما از یک سین دوتا بود .
دوتا سکه
پسر یکی از سکه ها را برداشت
کمی فکر کرد. بیشتر فکر کرد و بعد به سوی بهشت پرواز کرد.
روح کوچک به بهشت رسید و بعد سکه را توی سفره ی هفت سین خودش گذاشت.
حالا سفره ی هفت سین خودش کامل بود اما سفره ی دخترک...
پسرک به بهشت نگاه کرد بهشت پراز سیب بود
پسر سیبی از بهشت چید و برای دختر برد
صبح دختر با عطر سیب بهشتی از خواب بیدار شد
همه سفره های هفت سین را چیده و منتظر بودند
دختر کوچکی کنار سفره ی هفت سین نشسته بود و با غصه به سفره نگاه میکرد.
پدر از او پرسید : " چرا نمیخوابی؟ "
دخترک جواب داد : " سفره ی ما یک سین کم دارد "
پدر گفت " اینکه غصه ندارد ؛ ما دو تا سکه داریم ،
یک سکه را در سفره میگذاریم و باسکه ی دیگر یک سیب میخریم.
این طوری سفره ی هفت سین کامل میشود. "
دخترک خوشحال شد و خوابید.
همه ی شهر خوابیده بودند.
هیچ کس بیدار نبود.
در بهشت روح پسرکی کنار سفره ی هفت سینش نشسته بود.
سفره ی هفت سین او هم یک سین کم داشت : سکه!
روح پسرک از بهشت به زمین امد تا سکه ای پیدا کند
روح پسرک به پیرمرد بی خانمانی رسیدکه کنار خیابان خوابیده بود
جیب های او را گشت اما سکه ای پیدا نکرد
روح کوچک رفت و رفت تا به خانه ی مرد ثروتمندی رسید
کت مرد به جالباسی آویزان بود روح کوچک جیب های کت را گشت
توی جیب ها پراز اسکناس بود اما پسرک سکه میخواست
روح پسرک به خانه ی بعدی رفت
دخترکی کنار سفره ی هقت سین خوابیده بود پسرک به سفره نگاه کرد
" سیر ، سماق ، سنجد ، سمنو ، سرکه ، سکه "
به جای هفت سین شش سین در سفره بود اما از یک سین دوتا بود .
دوتا سکه
پسر یکی از سکه ها را برداشت
کمی فکر کرد. بیشتر فکر کرد و بعد به سوی بهشت پرواز کرد.
روح کوچک به بهشت رسید و بعد سکه را توی سفره ی هفت سین خودش گذاشت.
حالا سفره ی هفت سین خودش کامل بود اما سفره ی دخترک...
پسرک به بهشت نگاه کرد بهشت پراز سیب بود
پسر سیبی از بهشت چید و برای دختر برد
صبح دختر با عطر سیب بهشتی از خواب بیدار شد
عید شده بود


+ نوشته شده در سه شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۰ ساعت 3:17 توسط دل شکسته
|