از دوريت قلبم نيز بي اختيار ميگريد...


قلبي که شيشه اي نيست، ولي در سکوت و


دوريت در در آن طرف مرزها مي شکند


چشمانم در فراغت به نقطه اي دور در سرخي غروب مي نگرند


و در انتظار برگشت خورشيد هستي بخش تا هنگام طلوع


معناي سرخي عشق و تاريکي فاصله را تجربه مي کنند
 
با اين همه، نازنينم، اين تمام واقعيت عشق نيست


از هر دل کوه، کوره راهي مي گذرد


و هر اقيانوسي به ساحلي مي رسد


و شبي نيست که طلوع سپيده ايي در پايانش نباشد


از چهار فصل دست کم يکي که بهار است

 

و من هنوز تو را دارم......

بعدانوشت:دلگیرم ازهمه شبهای بی کسیم وازهمه روزهای
 
تنهاییم....