تقدیم به عشقم
از دوريت قلبم نيز بي اختيار ميگريد...
قلبي که شيشه اي نيست، ولي در سکوت و
دوريت در در آن طرف مرزها مي شکند
چشمانم در فراغت به نقطه اي دور در سرخي غروب مي نگرند
و در انتظار برگشت خورشيد هستي بخش تا هنگام طلوع
معناي سرخي عشق و تاريکي فاصله را تجربه مي کنند
با اين همه، نازنينم، اين تمام واقعيت عشق نيست

از هر دل کوه، کوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوسي به ساحلي مي رسد
و شبي نيست که طلوع سپيده ايي در پايانش نباشد
از چهار فصل دست کم يکي که بهار است
و من هنوز تو را دارم......
بعدانوشت:دلگیرم ازهمه شبهای بی کسیم وازهمه روزهای
تنهاییم....
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۹ ساعت 2:33 توسط دل شکسته
|