عشق...
دیشب احساسی غریب، سراپای وجودم را پر کرده بود...
احساسی شبیه باران؛ به زیبایی هرچه زیبایی است...
احساسی شبیه تنهایی؛ به تنهایی هرچه تنهایی است...
احساسی شبیه درخت؛ به سرسبزی هرچه سرسبزی
است...
احساسی بی انتها؛ بی انتهاتر از هرچه کهکشان است...
لمسی نو بود به آب؛
به درخت؛
به سنگ؛
به آسمان؛
به زیبایی!
چیزی شبیه عشق...
گفتم عشق...همین است؛ احساسی عاشقانه...
«عشق سرآغازی است بر هرچه آغاز...»
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۹ ساعت 4:50 توسط دل شکسته
|
