دل نوشته...
کودک زمزمه کرد :"خدایا! با من حرف بزن."
و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.
کودک نشنید.
فریاد کشید:"خدایا! با من حرف بزن."
صدای آسمان غرومبی آمد.
اما کودک باز گوش نکرد.
به دور و برش نگاه کرد و گفت:
"خدایا! بگذار تو را ببینم."
ستاره ای درخشید ولی کودک ندید.
فریاد کشید:"خدایا معجزه کن."
نوزادی چشم به جهان گشود ولی کودک ندید.
از سر نا امیدی گریه سر داد:
"خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی؟"
خدا پایین آمد و بر سر کودک دستی کشید.
اما کودک دنبال یک پروانه کرد.
او هیچ در نیافت و از آنجا دور شد.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۹ ساعت 2:46 توسط دل شکسته
|