خداجون.......
سلام خدا جون ...
فقط تو میدونی سعیدم نفسم زندگیم همه وجودم الان کجاست . از طرف من خوب نگاش کن باهاش حرف بزن و ببوسش. بهش بگو چقدر دوسش دارم . بگو هنوز باوروم نمیشه که رفته ... هنوز هست . اینجاست ... نمیدونم ...شاید بازم رفته سفر باید انتظار امدنش رو بکشم وقتی به عکس عروسیمون نگاه می کنم دلم بیشتر براش تنگ میشه.خداجونم چرا سعیدمن رو تنها بردی من هنوزم شبا منتظرم تا از مطب بیاد خونه بگه گل خانم من کجاست دلم براش تنگ شده....نفسم کاش بودی من دارم بدون تو دق می کنم....
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۹ ساعت 0:55 توسط دل شکسته
|
