نشسته بودم روی زمین و داشتم تیكه هایی رو از روی زمین جمع می كردم.

بهم گفت: كمك نمی خوای؟ گفتم: نه.

گفت: خسته می شی بذارخوب كمكت كنم دیگه.

گفتم: نه خودم جمع می كنم

گفت:حالا تیكه های چی هست؟ بدجوری شكسته، معلوم نیست چیه؟

نگاه معنی داری كردم و گفتم: قلبم. این تیكه های قلب منه كه شكسته. خودم باید جمعش كنم.

بعدش گفتم: می دونی چیه رفیق؟ آدمای این دوره زمونه دلداری بلد نیستن.

وقتی می خوای یه دل پاك و بی ریا رو به دستشون بسپری

 هنوز تو دستشون نگرفته میندازنش زمین و می شكوننش......

میخوام تیكه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش

، اون دلداری خوب بلده. آخه می دونی اون خودش گفته كه قلبهای شكسته رو خیلی دوست داره...

میخوام بدم بهش بلكه این قلب شكسته خوب شه.

تیكه های شكسته ی قلبم رو جمع كردم و یواش یواش ازش دور شدم.

 و اون توی این فكر كه چرا ما آدما دلداری بلد نیستیم !!!؟؟؟....

اون می خواست بگه كه چرا دلم رو به هر كسی دادم ولی سكوت كرد....

انگاری فهمیدم تو دلش چی گفت، بر گشتم و بهش گفتم

: دلم رو به دست هر كسی نسپردم ، اون برای من هر كسی نبود ...