خيال ميکردم
خيال ميکردم عشق عروسکي است که ميتوان با آن بازي کرد
ولي افسوس اکنون که معني عشق را درک کرده ام فهميده ام
که خود عروسکي هستم بازيچه دست سرنوشت
خيال ميکردم عشق عروسکي است که ميتوان با آن بازي کرد
ولي افسوس اکنون که معني عشق را درک کرده ام فهميده ام
که خود عروسکي هستم بازيچه دست سرنوشت
برای تویی که قلبم منزلگه عشق توست
برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست
برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد
برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است
برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی
برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی
برای تویی که هر لحظه دوریت برایم مثل یک قرن است
برای تویی که هیچ وقت نفهمیدی دوستتدارم
برای تویی که سخت ترین شکنجه من است
برای تویی که قلبت پاک است
برای تویی که در عشق، قلبت چه بی باک است
برای تویی که عشقت معنای بودنم است
برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است
برای تو می نویسم ...
سالها شبنم پرستی کردنم
ای دلم زهر جدایی را بخور
چوب عمری با وفایی را بخور
ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت
خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت
من که گفتم این بهار افسردنیست
من که گفتم این پرستو رفتنیست
آه عجب کاری به دستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل....
انگار سالهاست که من مرده ام
اما هنوز ذهن زخمی ام
یاد تو را نشانه می رود
زیرپای این و اون له میشدهاااااا؟
اخه دل کی روشکسته بودم که بایداین طوری دلم میشکست؟مگه
توزندگیم چه اشتباهی کردم که باید این طوری تاوانشو پس بدم....؟
دلم بدجوری گرفته اماکسی نیست که حرفامو بفهمه کسی نیست که
بگه اهای چرا داری همش اشک میریزی؟
خداااااااااا با توام صدامو میشنوی...نه انگاری هیچ کس صدای گریه ها و
دادزدنامو نمیشنوه باشه امامن دوسش داشتم چرادلمو شکست و
تنهام گذاشت و رفت....
من از عاشق فهمیدم که باید ماند و سوخت
من از مجنون فهمیدم که باید دل را به عشق دوخت
من از ابر فهمیدم که باید با اشک جان داد
من از خورشید فهمیدم که باید تابید و سوخت
من از نقاش فهمیدم که از لحظه ها نقشی می ماند و بس
من از شاعر فهمیدم که عشق را باید سرود
من از ساقی فهمیدم که عشق را باید سر کشید
من از زنجیر فهمیدم که با هم بودن را
من از خاک فهمیدم پروراندن را
من از گل آموختم که بودن همانا و مردن همانا
من از شبنم آموختم لطافت را
من از پروانه آموختم محبت را
من از دیوانه فهمیدم راز زندگی را...
کاش می شد هیچ کس تنها نبود
کاش می شد دیدنت رویا نبود
گفته بودی با تو می مانم ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دست های تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا می رسی
کاش روز دیدنت فردا نبود
و حرف هایی تلخ
که از اعماق تنهایی ام بیرون می آید
دستم را بگیر
من به بودن تو نیاز دارم
فکر میکردم میتونم فراموشش کنم
اما اون حتی توی خواب هم ول کنم نیست و بیدارم میکنه.
ساعتهای خوشی بود
فکر میکردم میتونم فراموشش کنم
اما اون حتی توی خواب هم ول کنم نیست و بیدارم میکنه.
ساعتهای خوشی بود
و بغض گلویم ، زخم می زند آخرین نفس هایم را
به فریادم برس ، خدای مهربان