ای خدای مهربون دلم خیلی گرفته...

چرا تنها رفتی پس من چی...."روحش شاد"

 
 خیلی دلتنگتون هستم به اندازه تمام سالهایی که کنارم بودید و ندیدمتون . حستون نکردم تنهاییتون رو ندیدم . ندیدم که چقدر دوستم دارین . به اندازه همه ثانیه ثانیه های زندگیم دلتنگتون هستم .دلتنگ نگاهاتون حرفاتون صداتون بوس کردناتون کاش قدرتون رو  میدونستم کاش بودین تا سر تا پاتون رو غرق بوسه میکردم کاش بودین تا بمیرم واستون ولی افسوس که دیر دیدم دیر فهمیدم خیلی دیر که دیگه هیچ کدومتون رو ندارم  تنهای تنها شدم فقط خدا برام مونده وبس ...
 
شنبه ۲۱ اسفند۱۳۸۹ | 23:24 | دل شکسته | |

چقدر وحشتناکه که هیچکس دلش واسه من تنگ نمشه هیچکس دلش واسه من نمیسوزه،هیچ کس نمیپرسه کجایی؟...
حتی اونایی که دم از معرفت میزدن میگفتن تا اخر خط باهاتن تنهات گذاشتن و الان هیچکس پیشت نیست..خودتی و یک دنیا اوارگی و دلتنگی..با خودت فکر میکنی زنده بودنت واسه هیچ کس مهم نیست...هیچ کس...اشک تو چشات جمع میشه بازم به امید خدا اروم میگیری..با خودت میگی لا اقل اون دوستم داره تنهام نمیذاره هرچقدر هم که گنه کار باشی، یاد این شعر افتادم:خدا ....
ان حس زیبایی که در تاریکی صحرا ..
زمانی که هراس مرگ میگیری...
سکوتت را یکی مثل نسیم دشت میگوید:
کنارت هستم ،ای تنها... خدایا تنهام نزار هیچوقت...
یاد حرف همسایه افتادم که میگفت :به سایه ها دل نبندواقعا راست میگفت....امروز دلم خیلی دلم گرفته دوست دارم برم یه جایی بشینم زار زار گریه کنم حالم خیلی بده خیلی بد...........
عاشق و مجنونت شدم..
خونده مهمونت شدم
کلی پریشونت شدم
همیشه مهمونت شدم
خاک تو گلدونت شدم
عمری غزل خونت شدم
تسلیم قانونت شدم
نزدیکتر از جونت شدم
رگت شدم خونت شدم
تو سختی اسونت شدم
تو دردا درونت شدم
ناجی پنهونت شدم
هلاک چشمونت شدم
سارق ایمونت شدم
چشمای گریونت شدم
رفتم و قربونت شدم
اما...بازم نیومدی...

شنبه ۲۱ اسفند۱۳۸۹ | 15:30 | دل شکسته | |

بگو از روزهایی که بدون من گذشتند....
                        بگو از روزهای که من در انها نبودم...
          بگو از روز هایی که ارام بودی و ارام ...
                               از روزهایی که دلت برایم تنگ نبود...
 از روزهایی که چه اسان برایت شب شد...
        و از شبهایی که چه اسان به خواب ناز رفتی...
                                    و خواب منرا ندیدی...
                بگو ...آسان گذشت؟     و من...
                        لحظه هایم گذشت تلخ و سنگین...
                در مرداب دلتنگی..از روزهایی که شب نمیشد...
                و شبهایی که خواب با من و چشمانم بیگانه بود....
                       عزیزم:
                                 من دلم تنگ است...

شنبه ۲۱ اسفند۱۳۸۹ | 15:28 | دل شکسته | |

          بر سر قبرم بنویسید:
خسته بود...
     اهل زمین نبود...
             نمازش شکسته بود...
                           شیشه بود...
                تنها از این نظر که سراپا شکسته بود....
                                   پاک بود...
                  چشمان او که دائما از اشک شسته بود...
              کل عمرش پشت دری که باز نمیشد نشسته بود ..

شنبه ۲۱ اسفند۱۳۸۹ | 15:25 | دل شکسته | |

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟

پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم

تنهاییت برای من …

غصه هایت برای من  …


همه بغضها و اشکهایت برای من ..

بخند برایم بخند

آنقدر بلند

تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را…


صدای همیشه خوب بودنت را


دلم برایت تنگ شده

 دوستت دارم …

شنبه ۲۱ اسفند۱۳۸۹ | 15:23 | دل شکسته | |

  زندگی را دوست دارم نه در قفس.

                    عشق را دوست دارم نه در هوس.

                                تو را دوست دارم تا آخرین نفس...

 

                   

 
 
 زندگي دفتري از خاطرهاست
يك نفر در دل شب
يك نفر در دل خاك
يك نفر همدم خوشبختي هاست
يك نفر همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد
ما همه همسفريم

 

شنبه ۲۱ اسفند۱۳۸۹ | 15:19 | دل شکسته | |

زندگی زیبا تر از آن چیزی است که تصورش را می کنیم

زندگی جویباری است که همواره جاری است زندگی آسمانی است که گاهی آفتابی

و گاهی ابری است زندگی طنین باران در روح طبیعت است زندگی راز گل سرخ است

 زندگی دفتری است پر از خاطرات تلخ و شیرین ، زندگی شور جوانی است

آری زندگی همچنان ادامه دارد و همه ما تا شقایق است زندگی می کنیم باید تلاش کنیم.

 زندگی فقط با خوشی ، موفقیت و راحتی معنا نمی شود ما با ناخوشی،

شکست و ناراحتی است که قدر خوبی ها و خوشی ها  رو میدانیم و اگر سختی نباشد

 راحتی هم احساس نخواهیم کرد                       

 "   فقط باید توکل کرد"

 

شنبه ۲۱ اسفند۱۳۸۹ | 14:56 | دل شکسته | |

قاصدک غم دارم غم آوارگی و دربدری...

غم تنهایی و خونین جگری

قاصدک وای به من٬ همه از خویش مرا میرانند...

همه دیوانه و دیوانه ترم میخوانند مادر من غمهاست

قاصدک! دریابم روح من عصیان زده و طوفانیست

آسمان نگهم بارانیست

قاصدک غم دارم غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم

قاصدک غم دارم غم من صحراهاست افق تیره ی او ناپیداست

قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی

و به تنهایی خود در هوس عیسایی

و به عیسایی خود منتظر معجزه ای غوغایی

قاصدک زشتم من زشت چون سنگ خارا زشت مانند زال دنیا

قاصدک حال گریزش دارم می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست

پستی و مستی و بد مستی نیست

می گریزم به جهانی که مرا نا پیداست

شاید آن نیز فقط یک رویاست....

شنبه ۲۱ اسفند۱۳۸۹ | 14:54 | دل شکسته | |

نیا باران

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم و خوب می دانم

که گل در عقد زنبور است

اما یک طرف سودای بلبل،

یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست میدارد

نیا باران پشیمان میشوی از آمدن

زمین جای قشنگی نیست

در ناودان ها گیر خواهی کرد

من از جنس زمینم خوب می دانم

که اینجا جمعه بازار است

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

شنبه ۲۱ اسفند۱۳۸۹ | 14:53 | دل شکسته | |

 
به چشمانت بیاموز که برای هر کسی بی خواب نشود
به زبانت بیاموز که هر اسمی ارزش جاری شدن را ندارد
به زبانت بیاموز به هر کسی نگوید دوستت دارم
به لبانت بیاموز هر لبی ارزش بوسیدن را ندارد
به پاهایت بیاموز هر راهی ارزش رفتن ندارد
   
                                    
شنبه ۲۱ اسفند۱۳۸۹ | 14:51 | دل شکسته | |


.............♥
...........♥
..........♥
.........♥
.........♥
..........♥
..............♥
...................♥
.........♥#########♥
.....♥#############♥
...♥###############♥
..♥#################♥..................♥###♥
..♥##################♥..........♥#########♥
....♥#################♥......♥#############♥
.......♥################♥..♥###############♥
.........♥################♥################♥
...........♥############# اللهم عجل ولیک الفرج # ###♥
..............♥############################♥
................♥#########################♥
..................♥######################♥
....................♥###################♥
......................♥#################♥
........................♥##############♥
...........................♥###########♥
.............................♥#########♥
...............................♥#######♥
.................................♥#####♥
...................................♥###♥
.....................................♥#♥
.......................................♥
.......................................♥
.....................................♥
...................................♥
.................................♥
..............................♥
............................♥
.........................♥
......................♥
..................♥
.............♥
.........♥
......♥
....♥
......♥......................♥...♥
..........♥.............♥............♥
..............♥.....♥...................♥
...................♥.....................♥
................♥......♥..............♥
..............♥.............♥....♥
.............♥
...........♥
..........♥
.........♥
.........♥
..........♥
..............♥
...................♥
..........................♥
...............................♥
.................................♥
.................................♥
..............................♥
.........................♥
..................♥
.............♥
.....♥
..♥
شنبه ۲۱ اسفند۱۳۸۹ | 14:45 | دل شکسته | |

چقدر دقیقه ها برام سنگین میگذره ...

این سکوت آروم و قرار رو از من ربوده ...

دوست دارم داد بزنم ...

دلم مثل پرنده ای خودش رو به دیوارهای تنم می کوبه ...

به دلم بغضی سنگینی حاکمه ، بغضی که خیال باریدن داره ....

دلم محتاج باریدنه .....

این روزها دلم به دنبال یه کویر می گرده برای فریاد خسته ام .....

به خدا خسته ام .................


جمعه ۲۰ اسفند۱۳۸۹ | 22:36 | دل شکسته | |

نشسته بودم روی زمین و داشتم تیكه هایی رو از روی زمین جمع می كردم.

بهم گفت: كمك نمی خوای؟ گفتم: نه.

گفت: خسته می شی بذارخوب كمكت كنم دیگه.

گفتم: نه خودم جمع می كنم

گفت:حالا تیكه های چی هست؟ بدجوری شكسته، معلوم نیست چیه؟

نگاه معنی داری كردم و گفتم: قلبم. این تیكه های قلب منه كه شكسته. خودم باید جمعش كنم.

بعدش گفتم: می دونی چیه رفیق؟ آدمای این دوره زمونه دلداری بلد نیستن.

وقتی می خوای یه دل پاك و بی ریا رو به دستشون بسپری

 هنوز تو دستشون نگرفته میندازنش زمین و می شكوننش......

میخوام تیكه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش

، اون دلداری خوب بلده. آخه می دونی اون خودش گفته كه قلبهای شكسته رو خیلی دوست داره...

میخوام بدم بهش بلكه این قلب شكسته خوب شه.

تیكه های شكسته ی قلبم رو جمع كردم و یواش یواش ازش دور شدم.

 و اون توی این فكر كه چرا ما آدما دلداری بلد نیستیم !!!؟؟؟....

اون می خواست بگه كه چرا دلم رو به هر كسی دادم ولی سكوت كرد....

انگاری فهمیدم تو دلش چی گفت، بر گشتم و بهش گفتم

: دلم رو به دست هر كسی نسپردم ، اون برای من هر كسی نبود ...

جمعه ۲۰ اسفند۱۳۸۹ | 22:35 | دل شکسته | |

یه روز بهم گفت :میخوام با هات دوست بشم .
آخه من اینجا خیلی تنهام….
بهش لبخند زدم و گفتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام…..
یه روز دیگه بهم گفت: میخوام تا ابد باهات بمونم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام..
بهش لبخند زدم و گفتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام…..
یه روز دیگه بهم گفت: میخوام برم یه جای دور?جایی که هیچ مزاحمی نباشه. وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا.آخه میدونی من اونجا خیلی تنهام…
بهش لبخند زدم و گفتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام…..
یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم آخه میدونی من اینجاخیلی تنهام…
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام…..
یه روز تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام…
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام…..
حالا اون دیگه تنها نیست و از این بابت خوشحالم.چیزی که بیشتر از این خوشحالم میکنه اینه که هنوز نمیدونه من تنهای تنهام…..

جمعه ۲۰ اسفند۱۳۸۹ | 22:32 | دل شکسته | |

 
دل خسته ...

ای که از بودن من سیر شدی

رفتی و راهی تقدیر شدی

باورم بود که برمی گردی

ای که بر جان و دلم تیر شدی

بعد تو اشک غریبانه مرا یاری کرد

به عزای دل خسته چه عزاداری کرد

از همه دور شدم تا به تو نزدیک شوم

ای دریغ از دل غافل که فداکاری کرد

به دلم امید دادم که تو بر می گردی

با من غم زده تنها اشک غم خواری کرد

حال برگرد و زمن یادی کن

در عزای دل من شادی کن

آرزوی تو مگر مرگم نیست ؟!

در نبودم حس آزادی کن

 

 

 

 

جمعه ۲۰ اسفند۱۳۸۹ | 22:24 | دل شکسته | |

 
دوست دارم برای تو بنويسم

 ميخوام توی نوشته هام هميشه با من باشی ...

ميخوام بهت بگم چقدر دوستت دارم ...

ميخوام بگم يه جزيره ی تک و تنهام که بدون تو دلم ميگيره .

ميخوام به قداست عشقمون ، کوچيک بشم تا با تو

 به پرواز شاپرکهای کنار برکه بخندم ...

مثل حس نياز توی سجاده ام !

مثل روياهای کودکي ام ...

نميدونم !

اما با همين حس زيبايم برايت  می نويسم

تا بدونی به اندازه ی تمام دعاهای شبانه ام دوستت دارم ....

جمعه ۲۰ اسفند۱۳۸۹ | 22:18 | دل شکسته | |

گفت : مي خوام یه يادگاري بنويسم تا هميشه برات بمونه ...

گفتم : كجا؟

گفت : رو قلبت ...

گفتم : مي توني؟

گفت : آره زياد سخت نيست ...

گفتم : بنويس تا براي هميشه بمونه ...

يه خنجر برداشت ...

گفتم : اين چيه؟

گفت : هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس .

ساكت شدم  ...

گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي ؟

خنجر رو برداشت و با قسمت  تيز اون نوشت :

دوستت دارم ديوونه !!!

اون رفته خيلي وقته ... كجا ؟ نمي دونم .

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده ...         

   خدايا عشقم بر گرده

جمعه ۲۰ اسفند۱۳۸۹ | 22:18 | دل شکسته | |

 
همیشه دلم پیش خودم گیره !!
نمی دونم ! شاید بخاطره اینه که خودم فقط دلواپسه خودم هستم.
دل آدمهای بیرون هیچ وقت با دل ما یکی نمی شه !!
فقط دوست دارند ما فکر کنیم که به یادشون هستیم !!
یا یه مرضی دارند که دوست دارند خودشونو عاشق و شیدای کسی که هیچ وقت دوستشون نداشتند نشون بدن
من دوست دارم همیشه 6 ساله باشم تا دیگران فکر کنن هیچی حالیم نیست و . . .

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست!اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه میفشارد. تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت و اگر باور داشته باشی میبنی ستاره ها هم با تو حرف می زنند باور کن که با او هرگز تنها نیستی. کافیست عاشقانه به او نگاه کنی.


http://aftab.ir/photoblog/adv_images/e5c88c99a96666b1cede8bb2e12dc4d7.jpg
جمعه ۲۰ اسفند۱۳۸۹ | 22:16 | دل شکسته | |

دنیایم نه به سفیدی برف است

ونه به سیاهی پرهای کلاغ

دنیای من نه خوب است و نه بد...

دنیایم شاید خاکستری باشد....

از همین روست که دیگر ناآرامی ها بی قرارم نمی کند و شادی ها مرا در بر نمی گیرد!

از همین روست که گاه که می شنوم از تو....از او...دیگر به هم نمی ریزم

چون باور کرده ام که هیچ چیز سفید سفید نیست

همان طور که سیاه نیست...!

جمعه ۲۰ اسفند۱۳۸۹ | 22:15 | دل شکسته | |

 

به کنار پنجره ی بسته امید می روم و به آروزهایی که از دور برایم دست تکان می دادند نگاه می کردم،من ازدورسایه ی چیزی را میبینم که با دستهایش مرا میخواند.مــرگ از پنجره بسته مرا میخواند.دگر به این پنجره عادت کرده بودم چرا که از وقت سپیده تا به هنگام غروب به انتظار دو کفش تازه که بیایند و ذهن این جاده های غم آلود را مرور کند،همیشه بر این باور بودم که زمین میداند سینه اش را دو کفش تازه مرور خواهد کرد.دیگر چشم هایم کم سو شده اند اما باز هم به انتظار تو در این جاده های پر غبار می مانم.در کنار این پنجره.من بودم،غم بود،شمع و شب بود.اما دیری نپایید که شب رفت و شمع سوخت وتنها در این اتاق سردو بی روح من ماندم و غم.می خواهم روزی تمام این غم ها را همچون مُشت بر دل سیاه شب زنم و راهی آبادی شوم،که در آن پنجره ای نباشد که کنار آن بر انتظار تکیه زنم.

به امیدآن روز زیبا......
جمعه ۲۰ اسفند۱۳۸۹ | 22:13 | دل شکسته | |

www . night Skin . ir